تبليغاتX
یا امیرالمومنین اولین مظلوم عالم
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

                                  سيماى شيعيان

 

شبى مهتابى بود، امام على (ع ) از مسجد كوبه بيرون آمد و به عزم صحرا حركت كرد، گروهى از مسلمين به دنبال آنحضرت حركت كردند، امام ايستاد و به آنها رو كرد و فرمود:
من انتم : شما كيستيد؟
آنها عرض كردند: نحن شيعتك يا اميرالمؤ منين :ما از شيعيان تو هستيم اى اميرمؤمنان.
حضرت با دقّت به چهره آنها نگريست و سپس فرمود: چگونه است كه سيماى شيعه را در چهره شما نمى نگرم ؟
آنها پرسيدند: سيماى شيعه چگونه است ؟ فرمود:
صفر الوجوه من السّهر، عمش العيون من البكاء، حدب الظّهور من القيام ، خمص البطون من الصّيام ، ذبل الشّفا من الدّعاء، عليهم غيرة الخاشعين .
آنها: 1. زرد چهرگان بر اثر بيدارى شب 2. خراب چشمان بر اثر گريه 3. خميده پشت بر اثر قيام 4. تهى دل بر اثر روزه 5. خشكيده لب تر بر اثر دعا هشتند، و گرد فروتنان بر آنها نشسته است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:8  توسط سعید خنشان | 

                                    پيرزنى پرصلابت و شجاع

 

 

بكّاره از دودمان هلالى ، بانوى پر صلابت و شجاع از طرفداران امام على (ع ) بود و در مدينه سكونت داشت ، رنجها و مصائب روزگار او را فرتوت و نابينا نموده بود، اما قلب بينا و جوان داشت ، روزى معاويه در عصرى كه در اوج قدرت بود وارد مدينه گرديد، بكاره در يكى از مجالس معاويه شركت نمود، بين معاويه و او چنين گفتگو شد:
معاويه : اى خاله ! حالت چطور است ؟
بكّاره : خوب است اى رئيس !
معاويه : روزگار تو را پژمرده كرده است .
بكّاره : آرى روزگار فراز و نشيب دارد، كسى كه عمر طولانى كند، پير مى شود، و كسى كه مرد، مفقود مى گردد.
عمروعاص ، مشاور عزيز معاويه كه در آنجا حاضر بود، خواست معاويه را بر ضد اين بانو، تحريك كند، گفت : سوگند به خدا همين زن اين اشعار را در مدح على (ع ) و ذمّ تو (اى معاويه ) خواند، سپس آن اشعار را ذكر نمود. مروان نيز كه در آنجا حاضر بود، شعر ديگرى خواند و به او نسبتت داد.
سعيدبن عاص نيز گفت : سوگند به خدا بكّاره اين اشعار را (در مدح على و ذمّ تو در فلان وقت ) خواند، سپس آن اشعار را ذكر نمود.
معاويه نسبت به بكّاره ، پرخاش و جسارت كرد.
بكّاره با كمال صلابت گفت : اى معاويه ! روش تو، چشمم را نابينا كرد و زبانم را كوتاه نمود، آرى سوگند له خدا اين اشعار را من گفته ام و از تو پوشيده نيست.
معاويه خنديد و گفت : در عين حال ، اين امور ما را از نيكى كردن به تو باز نمى دارد، هر حاجتى دارى بيان كن تا برآورم. بكّاره گفت : اكنون هيچ نيازى به تو ندارم ، سپس بى آنكه كوچكترين اعتنائى به اطرافيان پول پرست معاويه كند، از آن مجلس با كمال عزت و سرافرازى بيرون آمد.
براستى چه نيروئى از يك پيره زن فرتوت ، اين گونه توان و صلابت و عزت بخشيده است ؟ جز اينكه او در كلاس درس امام على (ع ) پرورش يافته بود، و روحيه شاگردان على (ع ) در او بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:6  توسط سعید خنشان | 

                                 قاطعيت در اجراى عدالت

 

 

در كوفه ، شخصى بنام نجاشى  از سرشناسهاى قبيله يمانيه ، و از شاعران متشخص و معروف بود، وى در ماه رمضان شراب خورد، و حتى رعايت قداست ماه رمضان را نكرد، او را به دادگاه امير مؤمنان على( ع ) آوردند، و پس از اثبات شرابخوارى او، امام (ع ) دستور داد، هشتاد تازيانه به او زدند، سپس دستور داد او را يك شب زندانى كردند، فرداى آن روز به دستور على (ع ) او را احضار كردند، و حضرت بيست تازيانه ديگر به او زد.
او پرسيد: ديروز حد شرابخورى را بر من جارى كردى ، پس اين بيست تازيانه براى چيست ؟!.
امام فرمود:
هذا لتجريك على شرب الخمر فى شهر رمضان .
 اين بيست تازيانه ، به خاطر آن بود كه تو حرمت و قداست ماه رمضان را با گستاخى خود، شكستى.
بعد از اين جريان ، اين موضوع براى طايفه او يمانيه ، گران آمد، آنها سخت ناراحت و خشمگين شدند، طارق بن عبداللّه ، (از طرف آنها) به حضور على (ع ) آمد، و سخنانى گفت كه خلاصه اش اين است :
من گمان نمى كردم كه شما بين افراد، فرق نگذارى ، و بر شخصيتى برازنده و زبردست ، مانند نجاشى نيز، حد جارى شود، و او را شلاق بزنى ، و در نتيجه دلهاى را جريحه دار كنى ، و امور ما را پراكنده سازى و ما را به جاده اى به كشانى كه جاده گمراهى و آتش دوزخ است.
امام على (ع ) به او فرمود: و انه لكبيرة الا على الخاشعين.
اشاره به اينكه : اجراى فرمان خدا، سخت و دشوار است ، جز براى آنانكه ، تسليم فرمان خدا هستند.
سپس فرمود: آيا نجاشى جز يك فردى از مسلمين بود، و او حرمت و حدود اسلام را ناديده گرفت ، و هتك حرمت كرد، و ما حد الهى را بر او جارى كرديم ، كه كفاره گناه او است ، و خداوند مى فرمايد:
ولا يجرمنكم شنان قوم على الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى .
 دشمنى با قومى ، نبايد باعث بى عدالتى شما شود، عدالت را رعايت كنيد كه به پرهيزگارى نزديك است.
عبداللّه در برابر قاطعيت على (ع ) نتوانست چيزى بگويد، و رفت ، و شبانه با نجاشى ، از كوفه گريختند، و به سوى شام روانه شده و به معاويه پيوستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:5  توسط سعید خنشان | 

                                                    جمجمه سرد!

 

 

در زمان خلافت عثمان ، شخصى كاسه سر كافرى را كه سالها قبل مرده بود، از قبرستان برگرفت و نزد عثمان آمد و گفت: اگر كافر مى سوزد، پس چرا اين كاسه سر، نسوخته و حتى گرم و داغ نيست ؟.
عثمان از جواب ، درماند، به حضور على (ع ) فرستاد، على (ع ) حاضر شد، عثمان به سؤ ال كننده گفت :سوالت را بازگو.

او سؤ ال خود را تكرار كرد، على (ع ) دستور داد يك قطعه سنگ چخماق آوردند، فرمود: اين سنگ در ظاهر سرد است ، ولى در درون آتش دارد كه اگر اين سنگ را به سنگى بزنيم ، از آن آتش بيرون مى جهد، جمجمه كافر نيز در درون آتش دارد.
در اين هنگام عثمان گفت:اگر على نبود عثمان هلاك مى شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:1  توسط سعید خنشان | 

عبدالرحمن بن سيابه گفت هنگاميكه پدرم از دنيا رفت يكى از دوستان او بدر خانه ما آمد پس از تسليت گفتن پرسيد آيا پدرت از مال و ثروت چيزى گذاشته ؟ گفتم نه ، كيسه ايكه در آن هزار درهم بود بمن داد. گفت اين پول را بگير و در خريد و فروش سرمايه خود قرار ده برسم امانت در دست تو باشد سود آنرا بمصرف احتياجات زندگى برسان و اصل پول را بمن برمى گردانى . بسيار خرسند شدم ، پيش مادرم آمده و جريان را شرح دادم ، شبانگاه نزد كس ديگرى از دوستان پدرم رفتم ، او سرمايه مرا پارچه هاى مخصوصى خريد و دكانى برايم تهيه كرد، در آنجا بكسب مشغول شدم .
اتفاقا خداوند بهره زيادى از اينكار مرا روزى فرمود؛ تا اينكه ايام و موسم حج رسيد، در دلم افتاد كه امسال بزيارت خانه خدا بروم پيش مادرم رفتم و قصد خود را با او صحبت كردم ؛ گفت اگر چنين خيالى دارى اول امانت آن مرد را رد كن و پول او را بده بعد برو من هزار درهم را فراهم نموده پيش او بردم گفت شايد آنچه من دادم ، كم بوده اگر مايلى زيادتر بدهم گفتم نه ، خيال دارم بمكه مسافرت كنم مايل بودم امانت شما مسترد شود.
پس از آن بمكه رفتم ، در بازگشت با عده اى خدمت حضرت صادق (ع ) در مدينه رسيدم ، چون من جوان و كم سن بودم در آخر مجلس نشستم . هر يك از مردم سؤ الى مى كردند و ايشان جواب مى داد. همينكه مجلس خلوت شد مرا پيش خواند، جلو رفتم فرمود كارى داشتى ؟ عرض كردم فدايت شوم من عبدالرحمن پسر سيابه هستم ، از پدرم پرسيد گفتم او از دنيا رفت ، حضرت افسرده شد و برايش طلب آمرزش نمود آنگاه پرسيد آيا ثروت و مالى گذاشته است ؟ گفتم چيزى بجاى نگذاشته سؤ ال فرمود پس چگونه بحج رفتى ؟ من داستان رفيق پدرم و هزار درهمى كه داده بود بعرض ايشان رساندم ولى آنجناب نگذاشت همه آنرا بگويم ، در بين پرسيد آيا هزار درهم او را دادى ؟ گفتم بلى بصاحبش رد كردم . فرمود احسنت خوب كردى اينك ترا وصيتى بكنم . عرض كردم بفرمائيد (قال عليك بصدق الحديث و اداء الامانة تشرك الناس فى اموالهم هكذا و جمع بين اصابعه ) فرمود بر تو باد براستى و درستى و رد امانت كه اگر حفظ اين سفارش را بكنى در اموال مردم شريك خواهى شد اين سخن را كه گفت انگشتان مبارك خويش ‍ را در هم داخل كرد. فرمود اينچنين شريك آنها مى شوى ، من دستور آنجناب را مراعات نموده و عمل كرده ، وضع ماليم بجائى رسيد كه زكوة يك سالم يكصد هزار درهم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:41  توسط سعید خنشان | 

 

امام علی

امام علی (ع) ، راز بزرگ آفرینش

سیزدهم رجب هر سال قلب زمان با یادآوری لحظات مقدس و استثنایی میلاد پربرکت وجود استثنایی امام علی ابن ابیطالب(ع) در خانه ی کعبه به طپشی ویژه می افتد.

شخصیت استثنایی انسانی با ویژگی های علی ابن ابیطالب(ع) بهت و تعجبی عمیق را در جهان هستی ایجاد نمود و از آن وجود شریف معمایی در اذهان شکل گرفت که همچنان ناگشوده مانده است. اما بسته ماندن راز بزرگ آفرینش «علی» برای بشر مشکل ساز نبوده بلکه مشکل از آنجا آغاز شد که بشریت نیازمند عدالت علوی در برابر قاطعیت و تمامیت عدل علی(ع) بی تابی و کم طاقتی نشان داد و مرهمی را که خداوند برای بهبود زخم های انسانیت به او عطا کرده بود نه فقط بر جراحاتش ننهاد بلکه با ناسپاسی به ساحت علی(ع) آن بزرگوار را در مظلومیتی بزرگ باقی نگاه داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:12  توسط سعید خنشان | 

نيايش چهل و چهارم

.دعاى آن حضرت است هنگامى كه ماه رمضان فرا مى‏رسيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:17  توسط سعید خنشان | 

نيايش چهل و سوم

.دعاى آن حضرت است به هنگام ديدن هلال ماه نو.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:15  توسط سعید خنشان | 

نيايش چهل و دوم

.دعاى آن حضرت است پس از ختم قرآن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:14  توسط سعید خنشان | 

نيايش چهل و يكم

.دعاى آن حضرت است در طلب پرده‏پوشى و نگهدارى از گناه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:11  توسط سعید خنشان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:38  توسط سعید خنشان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:36  توسط سعید خنشان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:35  توسط سعید خنشان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:0  توسط سعید خنشان | 
حرم حضرت اميرالمومنين علی - عليه السلام2
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:59  توسط سعید خنشان | 
حرم حضرت اميرالمومنين علی - عليه السلام
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:56  توسط سعید خنشان | 
شيخ رجبعلی خياط
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:52  توسط سعید خنشان | 
عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگويان » مشهور به « جناب شيخ » و « شيخ رجبعلی خياط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران ديده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » يك كارگر ساده بود. هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنيا رفت و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌كند كه:

« موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد] خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم می‌كوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟ پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار می‌كنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »

اين حكايت نشان می‌دهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته است. از جناب شيخ نقل شده است كه:

« احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده كه خداوند متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »

شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت.

خانه خشتی و ساده شيخ كه از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی كوچه سياه‌ها (شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه محقر زيست.
نكته جالب اين است كه چندين سال بعد، جناب شيخ يكی از اتاقهای منزلش را به يك راننده تاكسی، به نام « مشهدی يدالله »، ماهيانه بيست تومان اجاره داد، تا اين كه همسر راننده وضع حمل كرد و دختری به دنيا آورد، كه مرحوم شيخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی كه در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، يك دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود:

« آقا يدالله! حالا خرجت زياد شده از اين ماه به جای بيست تومان، هيجده تومان بدهید. »

يكی از فرزندان شيخ می‌گويد: من وقتی وضع زندگيم بهتر شد به پدرم گفتم: آقا جان من « چهار تومان » دارم و اين خانه را كه خشتی است « شانزده تومان » می‌خرند، اجازه دهيد در« شهباز » خانه ای نو بخريم. شيخ فرمود:

« هر وقت خواستی برو برای خودت بخر! برای من همين جا خوب است. »

پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كرديم و به پدرم گفتم: آقايان، افراد رده بالا به ديدن شما می‌آيند، ديدارهای خود را در اين اتاق‌ها قرار دهيد، فرمود:

« نه! هر كه مرا می‌خواهد بيايد اين اتاق، روی خرده كهنه ها بنشيند، من احتياج ندارم. »

اين اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن يك گليم ساده و در آن يك ميز كهنه خياطی قرار داشت.
سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
فرزند شيخ روز قبل از وفات او را چنين تعريف می ‌كند:
روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا كرد و گفت:

« قدری كسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد كه لباسش را ببرد، دم قيچی‌ها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جيبش است و سی تومان بايد اجرت بدهد. »

پدرم هرگز به من نگفته بود كه كسی اگر آمد، اجرت كار چقدر است، من جريان را نفهميدم.
يكی از ارادتمندان جناب شيخ، كه شب قبل از وفات، از طريق رؤيای صادقه رحلت ملكوتی وی را پيش‌بينی كرده ‌بود، ماجرای وفات را چنين گزارش می‌كند:

شبی كه فردای آن شيخ از دنيا رفت، در خواب ديدم كه دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوين را می‌بندند، پرسيدم: چه خبره؟ گفتند آشيخ رجبعلی خياط از دنيا رفته. نگران از خواب بيدار شدم. ساعت سه نيمه شب بود. خواب خود را رؤيای صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دليل اين حضور بی‌موقع سؤال كرد، جريان رؤيای خود را تعريف كردم.
ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و ميش، به طرف منزل شيخ راه افتاديم. شيخ در را گشود، داخل شديم و نشستيم، شيخ هم نشست و فرمود:

« كجا بوديد اين موقع صبح زود؟ »

من خوابم را نگفتم، قدری صحبت كرديم، شيخ به پهلو خوابيد و دستش را زير سر گذاشت و فرمود:

 « چيزی بگوييد، شعری بخوانيد! »

يكی خواند:
خوش‌تر از ايام عشق ايام نيست
صبح روز عاشقان را شام نيست
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

هنوز يكساعت نگذشته بود كه حال شيخ را دگرگون يافتم، از او خواستم كه برايش دكتر بياورم. يقين داشتم كه امروز شيخ از دنيا می‌رود.
شيخ فرمود:
« مختاريد »

دكتر... نسخه‌ نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامی كه برگشتم ديدم شيخ را به اتاق ديگری برده‌اند، رو به قبله نشسته و شمد سفيدی روی پايش انداخته‌اند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس می‌كرد.
من دقيق شده ‌بودم كه ببينم يك مرد خدا چگونه از دنيا می‌رود، يك مرتبه حالی به او دست داد، گويا كسی چيزی در گوش او می‌گويد، كه گفت:
« إن شاء الله »

سپس فرمود:
« امروز چند شنبه است؟ دعای امروز را بياوريد. »

من دعای آن روز را خواندم، فرمود:
« بدهيد آقا سيداحمد هم بخواند. »

او هم خواند، سپس فرمود:
« دست‌هايتان را به سوی آسمان بلند كنيد و بگوييد: يا كريم العفو، يا عظيم العفو، العفو، خدا مرا ببخشايد. »

من به دوستم نگاه كردم و گفتم: بروم آقای سهيلی را بياورم، چون مثل اين كه رؤيا صادقه است و دارد تمام می‌شود، و رفتم.

آقا جان خوش آمدی!
ادامه اين داستان را از زبان فرزند شيخ بشنويد: ... ديدم اتاق پدرم شلوغ است، گفتند: جناب شيخ حالش به هم خورده، بلافاصله وارد اتاق شدم، ديدم كه پدرم در حالی كه لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشسته، كه ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت:
« آقاجان خوش آمديد »! ( مقصود از آقا جان امام زمان (ع) است. )

دست داد، و دراز كشيد و تمام شد، در حالی كه آن خنده را بر لب داشت!

شب اول قبر
يكی ديگر از دوستان ايشان می‌گويد: در عالم رؤيا، شب اول قبر مرحوم شيخ خدمتش رسيدم، ديدم جايگاه عظيمی از طرف مولا امير المؤمنين (ع) به او عنايت شده، به جايگاه ايشان نزديك شدم تا مرا ديد، نگاهی بسيار ظريف و حساس به من كرد، مانند پدری كه به فرزندش تذكر می‌دهد و او توجه ندارد، از نگاه او به ياد آوردم كه هميشه می‌فرمود:
« غير خدا را نخواهيد. »

ولی ما باز هم گرفتار هوای نفسيم.
به او نزديكتر شدم، دو جمله فرمود:

جمله اول:
« خط زندگی، انس با خدا و اوليای خداست. »

جمله دوم:
« آن كس زندگی كرد، كه عيالش پيراهنش را شب زفاف در راه خدا ايثار نمود.»

 منظورمولا امير المؤمنين (ع) بود که همسرشان حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها پيراهنشان را شب زفاف در راه خدا ايثار نمودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:47  توسط سعید خنشان | 
آیت الله العظمی محمد بهجت فومنی در اواخر سال 1334 ه.ق. در خانواده ای دیندار و تقوا پیشه، در شهر مذهبی فومن واقع دراستان گیلان، چشم به جهان گشود. هنوز 16 ماه از عمرش نگذشته بود که مادرش را از دست داد و از اوان کودکی طعم تلخ یتیمی را چشید.

درباره نام آیت الله بهجت خاطره ای شیرین از یکی از نزدیکان آقا نقل شده است که ذکر آن در اینجا جالب می‌نماید، و آن اینکه:

پدر آیت الله بهجت در سن 16-17 سالگی بر اثر بیماری وبا در بستر بیماری می افتد و حالش بد می شود به گونه ای که امید زنده ماندن او از بین می رود وی می گفت: در آن حال ناگهان صدایی شنیدم که گفت:
 
« با ایشان کاری نداشته باشید، زیرا ایشان پدر محمد تقی است. »
 

تا اینکه با آن حالت خوابش می برد و مادرش که در بالین او نشسته بود گمان می کند وی از دنیا رفته، اما بعد از مدتی پدر آقای بهجت از خواب بیدار می شود و حالش رو به بهبودی می رود و بالاخره کاملاً شفا می یابد.
چند سال پس از این ماجرا تصمیم به ازدواج می گیرد و سخنی را که در حال بیماری به او گفته شده بود کاملاً از یاد می برد.
بعد از ازدواج نام اولین فرزند خود را به نام پدرش مهدی می گذارد، فرزند دومی دختر بوده، وقتی فرزند سومین را خدا به او می دهد، اسمش را « محمد حسین» می گذارد، و هنگامی که خداوند چهارمین فرزند را به او عنایت می کند به یاد آن سخن که در دوران بیماری اش شنیده بود می افتد، و وی را « محمد تقی » نام می نهد، ولی وی در کودکی در حوض آب می افتد و از دنیا می رود، تا اینکه سرانجام پنجمین فرزند را دوباره « محمد تقی » نام می گذارد، و بدینسان نام آیت الله بهجت مشخص می گردد.

کربلایی محمود بهجت، پدر آیت الله بهجت از مردان مورد اعتماد شهر فومن بود و در ضمن اشتغال به کسب و کار، به رتق و فتق امور مردم می پرداخت و اسناد مهم و قباله ها به گواهی ایشان می رسید. وی اهل ادب و از ذوق سرشاری برخوردار بوده و مشتاقانه در مراثی اهل بیت علیهم السلام به ویژه حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام شعر می سرود، مرثیه های جانگدازی که اکنون پس از نیم قرن هنوز زبانزد مداحان آن سامان است.

باری آیت الله بهجت در کودکی تحت تربیت پدری چنین که دلسوخته اهل بیت علیهم السلام به ویژه سید الشهداء علیه السلام بود، و نیز با شرکت در مجالس حسینی و بهره مندی از انوار آن بار آمد. از همان کودکی از بازیهای کودکانه پرهیز می کرد و آثار نبوغ و انوار ایمان در چهره اش نمایان بود، و عشق فوق العاده به کسب علم و دانش در رفتارش جلوه گر.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:38  توسط سعید خنشان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
الَلهُمَ كُن لِوَليِكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَنِ ،
صَلَواتُكَ عَليهِ وَ عَلي آبائِهِ في هذِه الساَعةِِ وَ في كُل ساعةٍ
وَلِيّاً وَحافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَينًا حَتي تُسكِنَهُ اَرضَكَ طَوعًا وَتُمَتِعَّهُ فيهاطَويلاً

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
دعای اول صحیفه سجادیه
دعای دوم صحیفه سجادیه
دعای سوم صحیفه سجادیه
دعای چهارم صحیفه سجادیه
دعای پنجم صحیفه سجادیه
دعای ششم صحیفه سجادیه
دعای هفتم صحیفه سجادیه
دعای هشتم صحیفه سجادیه
دعای نهم صحیفه سجادیه
دعای دهم صحیفه سجادیه
دعای یازدهم صحیفه سجادیه
دعای دوازدهم صحیفه سجادیه
دعای سیزدهم صحیفه سجادیه
دعای چهاردهم صحیفه سجادیه
دعای پانزدهم صحیفه سجادیه
دعای شانزدهم صحیفه سجادیه
دعای هفدهم صحیفه سجادیه
دعای هجدهم صحیفه سجادیه
دعای نوزدهم صحیفه سجادیه
دعای بیستم صحیفه سجادیه
دعای 21 صحیفه سجادیه
دعای 22 صحیفه سجادیه
دعای 23 صحیفه سجادیه
دعای 24 صحیفه سجادیه
دعای 25 صحیفه سجادیه
دعای 26 صحیفه سجادیه
دعای 27 صحیفه سجادیه
دعای 28 صحیفه سجادیه
دعای 29 صحیفه سجادیه
دعای 30 صحیفه سجادیه
دعای 31 صحیفه سجادیه
دعای 32 صحیفه سجادیه
دعای 33 صحیفه سجادیه
دعای 34 صحیفه سجادیه
دعای 35 صحیفه سجادیه
دعای 36 صحیفه سجادیه
دعای 37 صحیفه سجادیه
دعای 38 صحیفه سجادیه
دعای 39 صحیفه سجادیه
دعای 40 صحیفه سجادیه
دعای 41 صحیفه سجادیه
دعای 42 صحیفه سجادیه
دعای 43 صحیفه سجادیه
دعای 44 صحیفه سجادیه
دعای 45 صحیفه سجادیه
دعای 46 صحیفه سجادیه
دعای 47 صحیفه سجادیه
دعای 48 صحیفه سجادیه
دعای 49 صحیفه سجادیه
دعای 50 صحیفه سجادیه
دعای 51 صحیفه سجادیه
دعای 52 صحیفه سجادیه
دعای 53 صحیفه سجادیه
دعای 54 صحیفه سجادیه
پیوندها
دانلود كتاب (zip)
شرح حال برخی از صالحین شیعه
اخبار شیعیان
مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت
سایت حوزه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

آمار کلی بازدید از سایت